| طرح کتابخوانی | صفحه نخست | دلنوشته ها و دست نوشته ها | بانک سئوال | ارتباط با ما | درباره ما |
| تقویم رویش سرخ 44 |
|
شهید محمد جوادتندگویان
وزیر نفت شهید تولد:1329 شمسی – تهران اسارت: 12 آبان ماه 59 انتقال پیکرشهید: 29/ 9/ 1370 او ديدگاه وسيع و جامعى در صنعت نفت داشت: هدف از فروش نفت را به دست آوردن ارز مورد نياز براى خريد كالاهاى سرمايه اى و ايجاد صنايع جديد مى دانست كه اين امر كشور را به سوى صنعتى شدن سوق مى داد. قصد داشت صنعت نفت را كه به صورت تافته اى جدا بافته بود به نهادى مردمى تبديل كند و با وقوع جنگ تصميم داشت صنعت نفت را در سراسر كشور پراكنده كند تا از آسيب پذير بودن آن كاسته شود. به تبديل نفت خام به فرآورده هاى گران قيمت از جمله پتروشيمى مى انديشيد، اولويت دولتش را به گازرسانى به مردم به ويژه مناطق محروم اختصاص داده بود. در يكى از بازديدهایش، در 12 آبان ماه ۵۹ در حالى كه چهل روز بيشتر از وزارتش نگذشته بود، در نزديكى پالايشگاه آبادان به اسارت نيروهاى بعثى در آمد. پيروزى هاى خود مى دانست ولى به سرعت دريافت كه تندگويان كسى نيست كه حتى در اسارت تسليم خواسته هاى ناصوابشان شود و روح بلندش بزرگتر از آن بود كه در تسخير مشتى دون بگنجد، در كنفرانس بالى با يك حركت بسيار ساده هيات اعزامى ايران تمام حصارهاى رژيم بعث يك باره در هم شكست و عكس شهيد تندگويان بر روى صندلى خالى وزارت نفت ايران تمام دوربين هاى دنيا را به خود معطوف كرد و در كمترين زمان ممكن به اقصا نقاط جهان مخابره شد و خبر مظلوميتش را به رخ دون صفتان كشيد.
كردند، ولى در ميان سفراى آزادى خبرى از مجاهد بزرگ نبود. آرى، «جواد» به آرزوى جاودانه اش رسيده بود، و روح بلندش به سوى پروردگارش بال گشوده بود. پيكر اين شهيد بزرگوار پس از 11 سال اسارت در 29 آذر 1370 ش. به خاک ايران منتقل شد و در كنار نخست وزيرش، در جوار شهدای هفتم تير در بهشت زهرا آرام گرفت. روحش شاد.
اصوه ی صبر و استقامت وقتی به یکی از اردوگاهها وارد شدیم، عکس بزرگی از صدام را جلوی در گذاشته بودند و به همه دستور داده بودند که به عکس احترام بگذارند. نوبت به من که رسید عکس را به زمین کوبیدم، شیشهاش خرد شد و عکس هم پاره شد. عراقی ها با دیدن این صحنه برای پذیرایی آمدند. سه ماه زیر شکنجه بودم. من در همین اردوگاه – شهید محمد جواد تندگویان- وزیر سابق نفت را دیدم. از او پرسیدم که کارت صلیب سرخ داری یا نه؟ جواب داد: نه. گفتم: آقای تندگویان! چون کارت نداری، آدرست را درست بده تا برای خانواده ات نامه بنویسم. متواضعانه گفت: آدرس من این است: صبر، استقامت! منبع: سر رسید یاران ناب |
|
|
[ابتدای مطلب] |
[ابتدای صفحه]
روز: جمعه بیست و نهم آذر 1387 ، ساعت: 6:50 ، نگارنده: روابط عمومی وبلاگ راهیان حضور | باز نشر مطالب « راهیان حضور » طبق توافقنامه Creative Commons تنها با اشاره به نام منبع آزاد است . Copyright 2007 . All Right Reserved |
| تقویم رویش سرخ 43 |
|
شهید مهدی خندان
محل تولد:روستای صبوبزرگ لواسان
لقب:شیر کوهستان
عملیات والفجر 4
نحوه ی شهادت:
مهدی خندان کسی است که سه روز قبل از شهادتش به حاج آقا پروازی گفت: حاج آقا من 72 ساعت دیگر شهید می شوم. یه تیر می خوره تو قلبم و همان هم شد.
داستان شهید خندان و حضرت امام
بازگشت، براى مادرش ماجراىشگفتانگيزى را نقل كرد كه اكنون، در
گذر بيش از دو دهه از آن ايام، از آن حديثهاى دلنشينى است كه ورد
زبان هر رزمنده پاسدار و بسيجى تهرانى است. مادر مهدى مىگويد:
من گفت: ننه، ديشب كه بچهها داشتند كشيك مىدادند، حضرت امام وارد
حياط منزل شد تا قدم بزند، بعد رفت سر وقت يكى از بچهها و به او
گفت: پسرم، مىشود اسلحهات را به من بدهى تا به جاى تو نگهبانى
بدهم؟
خودش را داد دست آن برادر و بعد، دو ساعت تفنگ به دوش، به جاى
او پاسدارى داد. بعد كه نوبت كشيك آن بنده خدا داشت تمام مىشد، امام
تفنگ را به او پس داد و عبايش را گرفت.
جان، اون پسر چه عكسالعملى نشان داد؟ او گفت: ننه، او مؤدب ايستاد
و از جاى خودش تكان نخورد. امام چند دفعه به او گفت: پسرم، شما
خستهاى، برو استراحت كن. ولى آن پسر نرفت و همان جا، كنار امام
ماند. بعد از تمام شدن نگهبانى، امام توى حياط ايستاد به نماز شب. آن
بنده خدا هم ايستاد به اقامه نماز شب. به مهدى گفتم: مادرجان، خوشا
به حال پدر و مادرش، خوشا به حال خودش. حالا مادر، بگو بدانم، اين
بچه چند ساله بود؟ گفت: تقريباً هم سن و سال خودم. گفتم: ننه، آن پسر
چه شكلى بود؟ از من رو گرداند و مختصر گفت: ننه، عجب چيزها
مىپرسيد از آدم، خب يك بنده خدايى بود ديگر.
حراست بيت حضرت امام(ره) مطلع بودند و آن پاسدار جوان را هم
مىشناختند، ليكن هيچ يك از اعضاى خانواده خندان، از هويت آن پاسدار
سعادتمند آگاه نبود.
پدر مهدى مىگويد: چند سال بعد از شهادت مهدى، يك روز براى ديدن
دوستهاى او به جماران رفتم. پاسدارها دورم حلقه زدند و گفتند: حاج
آقا، آيا شما خبر داشتى امام به جاى پسر شما پاسدارى داده بود؟ بنده
در اينباره اظهار بىاطلاعى كردم. بعد همان جوانها به من گفتند: بعد
از اين كه مدت كشيك دادن امام به جاى مهدى تمام شد، ايشان تفنگ را
به پسرتان پس داد، دست به شانه او گذاشت و فرمود: «جوان،
انشاءالله خداى تعالى عاقبت شما را ختم به خير بفرمايد و از زندگىات
خير ببينى» منبع: وبلاگ مهدی خندان |
|
|
[ابتدای مطلب] |
[ابتدای صفحه]
روز: پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387 ، ساعت: 0:0 ، نگارنده: روابط عمومی وبلاگ راهیان حضور | باز نشر مطالب « راهیان حضور » طبق توافقنامه Creative Commons تنها با اشاره به نام منبع آزاد است . Copyright 2007 . All Right Reserved |
| تقویم رویش سرخ 42 |
|
مظهر وحدت حوزه و دانشگاه شهید آیت الله دکتر محمد مفتح شهادت دکتر مفتح مبین این مهم بود که چقدر امپریالیسم آمریکا و ابرقدرتها از انقلاب فرهنگی می ترسند و تا چه اندازه این مسئله در شکست آنها سهیم می باشد. تولد: 1307 ه.ش – همدان نام پدر: حجت الاسلام حاج شيخ محمود مفتح مهاجرت به قم در 15 سالگی اساتید: حضرت آيت الله العظمی امام خمينی، مرحوم آيت الله علامه طباطبائی، مرحوم آيت الله داماد، مرحوم آيت الله حجت و ... اخذ درجه ی اجتهاد از حوزه و دکترای فلسفه از دانشگاه فعاليتهای ايشان در مسائل اجتماعی و سياسی و آشنايی كه از نزديك با حوزه و دانشگاه و كليه مسائل آن پيدا كرده بود سبب شد كه استاد شهيد از سالهای بسيارقبل، به اهميت وحدت فيضيه و دانشگاه پی برد.
نزديك ايشان بود، از روز اول قيام پشت سر امام مبارزات خود را اوج بيشتر داد.
بارها منجر به دستگيری و تبعيد ايشان گرديد ولی شهيد مفتح مجدداً در مناسبت بعدی برای منبر به آن شهرها می رفتند تا بالاخره در آخرين بار ايشان دستگير، تبعيد وبه استان خوزستان ممنوع الورود شد. ایشان به فعالیتهای خود در دانشکده ی الهیات، مسجد جاوید و مسجد قبا ادامه داد. فعالیت ایشان در لبنان اقدامی عملی در تعميق و گسترش انقلاب اسلامی بود. پس از انقلاب وی علاوه بر عضويت در شورای انقلاب با درخواست دانشجويان دانشكده الهيات و بعد از مشورت با استاد مطهری سرپرست دانشكده الهيات شدند و علاوه بر اين، سرپرستی كميته منطقه ۴ تهران نيز برعهده وی بود.
و دانشگاه كه اسلام بر جامعه حاكم و كشور تحت رهبريهای حضرت امام به پيش می رفت به كوشش خود در اين زمينه افزود. در سالگرد شهادت آيت الله حاج سيدمصطفی خمينی اقدام به تشكيل سمينار وحدت حوزه و دانشگاه در دانشكده الهيات نمود كه اين اولين سميناری بود كه تحت اين عنوان برگزار می شد. شهادت دكتر مفتح در ساعت ۹ صبح روز سه شنبه ۲۷ آذر ۱۳۵۸ در حياط خلوت دانشكده الهيات دانشگاه تهران با شليك چند گلوله از سوی ضاربين بشدت زخمی شد و معالجات در بيمارستان اثری نبخشيد. ايشان حدود ساعت ۲ بعد از ظهر همان روز به شهادت رسيد. يادش گرامی باد. منبع : سایت خبر گزاری جمهوری اسلامی ایران هر کاری کردم عکس بگذارم نشد. بعد عید ولایت مبارک انشاءالله زود زود امام زمان (عج) ظهور می کنن و.... التماس دعا
|
|
|
[ابتدای مطلب] |
[ابتدای صفحه]
روز: چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387 ، ساعت: 0:0 ، نگارنده: روابط عمومی وبلاگ راهیان حضور | باز نشر مطالب « راهیان حضور » طبق توافقنامه Creative Commons تنها با اشاره به نام منبع آزاد است . Copyright 2007 . All Right Reserved |
| گلبرگ سرخ 12 |
|
بسم الله الرحمن الرحيم من اعتقاد دارم كه خداى بزرگ انسان را به اندازه درد و رنجى كه در راه خدا تحمل كرده است پاداش مىدهد، و ارزش هر انسانى به اندازه درد و رنجى است كه در اين راه تحمل كرده است، و مىبينيم كه مردان خدا بيش از هر كس در زندگى خود گرفتار بلا و رنج و درد شدهاند. على(عليه السلام) بزرگ را بنگريد كه خداى درد است كه گويى بند بند وجودش با درد و رنج جوش خورده است. حسين(عليهالسلام) را نظاره كنيد كه در دريايى از درد و شكنجه فرو رفت كه نظير آن در عالم ديده نشده است، و زينب كبرى(عليهاالسلام) را ببينيد كه با درد و رنج انس گرفته است. درد دل، آدمى را بيدار مىكند، روح را صفا مىدهد، غرور و خودخواهى را نابود مىكند. نخوت و فراموشى را از بين مىبرد، انسان را متوجه وجود خود مىكند. انسان گاهگاهى خود را فراموش مىكند، فراموش مىكند كه بدن دارد، بدنى ضعيف و ناتوان كه در مقابل عالم و زمان كوچك و ناچيز و آسيب پذير است، فراموش مىكند كه هميشگى نيست، و چند صباحى بيشتر نمىپايد، فراموش مىكند كه جسم مادى او نمىتواند با روح او هم پرواز شود، لذا اين انسان احساس ابديت و مطلقيت و غرور و قدرت مىكند، سرمست پيروزى و اوج آمال و آرزوهاى دور و دراز خود، بى خبر از حقيقت تلخ و واقعيتهاى عينى وجود، به پيش مىتازد و از هيچ ظلم و ستم روگردان نمىشود. اما درد، آدمى را به خود مىآورد، حقيقت وجود او را به آدمى مىفهماند و ضعف و زوال و ذلت خود را درك مىكند و دست از غرور كبريايى برمىدارد، و معنى خودخواهى و مصلحت طلبى و غرور را مىفهمد و آن را توجه نمىكند. خدايا تو را شكر مىكنم كه با فقر آشنايم كردى تا رنج گرسنگان را بفهمم و فشار درونى نيازمندان را درك كنم. شهید مصطفی چمران منبع: سایت تبیان |
|
|
[ابتدای مطلب] |
[ابتدای صفحه]
روز: یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387 ، ساعت: 20:44 ، نگارنده: روابط عمومی وبلاگ راهیان حضور | باز نشر مطالب « راهیان حضور » طبق توافقنامه Creative Commons تنها با اشاره به نام منبع آزاد است . Copyright 2007 . All Right Reserved |
| گلبرگ سرخ 11 |
|
عشق هدف حیات و محرک زندگی من است. و زیباتر از عشق چیزی ندیده ام و بالاتر از عشق چیزی نخواسته ام. عشق است که روح مرا به تموج وا می دارد، قلب مرا به جوش می آورد. استعدادهای نهفته ی مرا ظاهر می کند، مرا از خودخواهی و خود بینی می راند. دنیای دیگری را حس می کنم. در عالم وجود محو می شوم. احساس لطیف و قلبی حساس و دیده ای زیبا بین پیدا می کنم. لرزش یک برگ، نور یک ستاره ی دور، موریانه ی کوچک، نسیم ملایم سحر، موج دریا، غروب آفتاب همه احساس و روح مرا می ربایند و از این عالم مرا به دنیای دیگری می برند.... این ها همه و همه از تجلیات عشق است.... به خاطر عشق است که فداکاری می کنم. به خاطر عشق است که به دنیا با بی اعتنایی می نگرم و ابعاد دیگری را می یابم. به خاطر عشق است که دنیا را زیبا می بینم و زیبایی را می پرستم. به خاطر عشق است که خدا را حس می کنم و او را می پرستم و حیات و هستی خود را تقدیمش می کنم.... شهید مصطفی چمران
کتاب خدا بود و دیگر هیچ نبود
|
|
|
[ابتدای مطلب] |
[ابتدای صفحه]
روز: چهارشنبه بیستم آذر 1387 ، ساعت: 22:43 ، نگارنده: روابط عمومی وبلاگ راهیان حضور | باز نشر مطالب « راهیان حضور » طبق توافقنامه Creative Commons تنها با اشاره به نام منبع آزاد است . Copyright 2007 . All Right Reserved |
| تقویم رویش سرخ 41 |
|
شهید آیت ا... سید عبدالحسین دستغیب
تولد: عاشورای 1332 هجری قمری نام پدر: سید محمد تقی شهید دستغیب با سی واسطه به جناب زید شهید فرزند حضرت سجاد علیه السلام می رسد. شهادت: در روز جمعه 20 آذر 1360 مطابق با 14 صفر 1402 هنگام عزيمت براى اقامه نماز جمعه به همراه نوه خود شهيد سيّد محمّدتقى دستغيب و هشت نفر از ياران و همراهان با وفا با انفجار بمب به فيض شهادت رسيدند.
بخشی از وصیتنامه: وصيت می كنم فرزندان خود را به تقوی، و سعی در اينكه واجبی از آنها فوت نشود، و مرتكب حرامی نشوند و در هر حال خدا را حاضر بدانند، دنيا را محل عبور و آخرت را محل قرار بدانند و اين ضعيف را از دعا فراموش ننمايند...
خاطره از استاد حاج کریم محمود حقیقی روزهای اوايل انقلاب بود، يكی از طاغوتيان در زندان، بستگانش به من خبر دادند كه او در زندان آنفاركتوس كرده و كسی هم به دادش نرسيده، بنده كه بستگانش را خيلي ناراحت ديدم به خدمت شهيد دستغيب(ره) رفتم، عرض كردم: اگر او اعدامی است كه بگذاريد بميرد، ولی اگر اعدامی نيست به يقين در زندان می ميرد، دستور فرماييد او را به بيمارستان منتقل كنند. ايشان دستور داد و او بعد از چندين روز كه در سی سی يو بود به زندان باز گشت و بعد از مدتی هم از زندان آزاد شد. روزی مرا گفت: خيلی دلم می خواهد به خدمت آقای دستغيب برسم چون اگر توصيه او نبود من حتما" مرده بودم، او بر من حق حيات دارد. گفتم: مانعی ندارد. با او به خدمت حضرتش رفتيم، او دست بوسيد و تشكر كرد و گفت: آقا اگر به فريادم نرسيده بوديد حتما" در زندان مرده بودم! آقا فرمود: «يكی از ياران امام صادق(ع) سخت مريض بود، شبی به امام خبر دادند كه وی مرده است، صبحگاه برای تشييع جنازه به منزلش رفتند، ديدند مثل اينكه خبری نيست، وقتی در را باز كردند، بستگانش گفتند: آقا، به هوش آمده و حالش هم خوب است، تصور كرديم مرده است. امام به بالينش نشستند و فرمودند: تو بهتر می شوی ولی تصور كن كه مرگت واقعيت داشت، آنجا رفتی، در قبر التماس كردی كه پروردگارا مرا به دنيا برگردان تا بقيه عمر به بندگی و عبادت تو پردازم، و خدا دعايت را مستجاب كرد؛ اين ايام را غنيمت بشمار». اين قصه را شهيد دستغيب(ره) تمام كرد و به آن طاغوتي ِ چشم پر آب فرمود: «تو نيز». هم او بعد از اين واقعه، واقعا" عوض شد، اكنون كه اين سطور را می نگارم او از دنيا رفته است، ولی آنچه برايم گفته اند، در اين ايام كارش قضای نماز و قرائت قرآن و اذكار توبه بود.
برای خواندن متن کامل مقاله ی استاد اینجا را کلیک فرمایید.
منبع: پایگاه اطلاع رسانی دفتر حضرت آیت الله سید علی محمد
|
|
|
[ابتدای مطلب] |
[ابتدای صفحه]
روز: چهارشنبه بیستم آذر 1387 ، ساعت: 0:0 ، نگارنده: روابط عمومی وبلاگ راهیان حضور | باز نشر مطالب « راهیان حضور » طبق توافقنامه Creative Commons تنها با اشاره به نام منبع آزاد است . Copyright 2007 . All Right Reserved |
| تقویم رویش سرخ 40 |
|
شهیدان مهدی زین الدین و برادرش مجید
تولد مهدی : 18 مهرماه 1338 شهادت:؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ چرا علامت سوال؟ بله به چند تا تاریخ شهادت متفاوت برخوردم و ماندم کدام درست است ( آبان ماه یا 17 آذر ماه
1363) و راستی تو این مواقع باید بگیم شهدا غریب بودند
یا ما غریبیم؟ نحوهی شهادت: سردار سرلشگر مهدی زينالدين در حالی كه به همراه برادرش مجيد (مسئول اطلاعات و عمليات تيپ 2 لشگر علی بن ابيطالب) برای شناسايی منطقه عملياتی از باختران به سمت سردشت در حال حركت بود، با ضد انقلاب منطقه درگير و پس از سالهای طولانی انتظار، كليد باغ شهادت را يافت و مشتاقانه به سرزمينهای ملكوتی آسمان هفتم بال گشود. اول از صحبت های شهید : می گفت: ((بچه ها قدر این زمان و شرایطی که ما در اون قرار داریم رو بدونید. همون طوری که الان ما غبطه می خوریم به حال شهدای صدر اسلام و شهدای کربلا، در آینده هم انسان هایی می آیند که به حال ما غبطه می خورند و آرزو می
کنند که ای کاش در زمان ما و در شرایط ما بودند)). مهدی زین الدین به همسرش گفته بود: من اول با سپاه ازدواج کرده ام، بعد با جبهه، بعد با شهادت، آخرش هم با تو. عکس دخترش: نزدیک عملیات بود. تازه دختردار شده بود. یک روز دیدم سر پاکت از جیبش زده بیرون. گفتم: چیه؟ گفت: عکس
دخترمه. گفتم: بده ببینم. گفت: هنوز خودم ندیدمش! گفتم: چرا؟ گفت: الان موقع عملیاته، می ترسم مهر پدر و فرزندی کار دستم بده، باشه بعد. ائمه ی اطهار ((ما چیزی به جز خداوند، پیامبر عظیم الشان (ص) و ائمه ی اطهار (ع) در دنیا نداریم و همه چیز ما وابسته به آنهاست. آبرو و عزت انسان اصلا به واسطه ی وجود حضرت محمد (ص) است. ما همه چیزمان را از جانب خداوند و ائمه ی اطهار می دانیم.)) خطابه ی زینب گونه ی مادرشان ای لشکر علی ابن ابیطالب (ع) هر کجا هستید، پیام مادر مهدی را بشنوید (( فلا خوف علیهم و لا هم یحزنون)) خوف شما را نگیرد، هرگز محزون نشوید، حرکت کنید، حرکتی حسینی، حماسه سرایی کنید، هدف مقدس را دنبال کنید. من آرزو می کنم کاش به تعداد رگهای بدنم فرزندانی داشتم و همه را در راه اسلام می دادم و با خون های آنها درخت اسلام را آبیاری می کردم. منابع:
کتاب مجموعه خاطرات 8 : شهید مهدی زین الدین سر رسید یاران ناب |
|
|
[ابتدای مطلب] |
[ابتدای صفحه]
روز: یکشنبه هفدهم آذر 1387 ، ساعت: 0:0 ، نگارنده: روابط عمومی وبلاگ راهیان حضور | باز نشر مطالب « راهیان حضور » طبق توافقنامه Creative Commons تنها با اشاره به نام منبع آزاد است . Copyright 2007 . All Right Reserved |
| تقویم رویش سرخ 39 |
|
امام محمد باقر (ع)
يكى از علماى بزرگ سنّى به نام ابن حجر هيتمى درباره ايشان مى نويسد: «محمّد باقر به اندازه اى گنج هاى پنهان معارف و دانش ها را آشكار ساخته، حقايق احكام و حكمت ها و لطايف دانشها را بيان نموده كه جز بر عناصر بى بصيرت يا بد سيرت پوشيده نيست و از همين جاست كه وى را شكافنده دانش و جامع علوم و برافروزنده پرچم دانش خوانده اند.» مادر او حضرت فاطمه دختر امام حسن مجتبي (ع) است كه مكني به ام عبد الله يا ام الحسن بود و با اين ترتيب آن حضرت هم از جانب مادر و هم از جانب پدر فاطمي و علوي بوده است، لقب ايشان به دليل دانش بيكران باقر يا باقر العلوم بوده است … صدوق و طوسي در امالي خود روايت كرده اند كه رسول الله (ص) آن حضرت را باقر ناميد و به جابر بن عبد الله انصاري فرمود: « اي جابر زمان يكي از اولاد مرا كه از فرزندان حسين است درك خواهي كرد، او هم نام من است و علم را با مهارت بسط ميدهد و ميشكافد، وقتي او را ديدي سلام مرا به او برسان».
امام باقر (عليه السلام) با پنج خليفه از خلفاى بنى اميّه معاصر بود كه عبارتند از: وليد بن عبد الملك (96 ق) و سليمان بن عبد الملك ( 99 ق) و عمر بن عبد العزيز (101 ق) و يزيد بن عبد الملك (107ق) و هشام بن عبد الملك ( 125 ق) معاصر بوده است. و همه آنان جز عمر بن عبدالعزيز در ستمگرى و استبداد و خودكامگى دست كمى از نياكان خود نداشتند و پيوسته براى امام باقر (عليه السلام) مشكلاتى فراهم مى نمودند. آورد و مقدّمات تأسيس يك مركز علمى اسلامى را در دوران امامت خود پى ريزى كرد كه در زمان فرزند بزرگوارش امام جعفر صادق (عليه السلام) به نتيجه كامل رسيد.
در اوضاع فشار و خفقان به سر مى بردند به شيوه مخفى و زيرزمينى بود، شيوه اى كه موجب مى شد كسى از كارهاى آنان مطّلع نشود. همين كارهاى پنهانى، گاهى كه آشكار مى شد، خلفا را سخت عصبانى مى نمود در نتيجه، وسايل تبعيد و زندانى آنها فراهم مى شد.
وقت، هشام بن عبدالملك بود، به وسيله ايادى او مسموم شد و در روز دوشنبه 7 ذيحجّه سال 114 هجرى قمرى در 57 سالگى به شهادت رسيد. بدن مطهر آن درياي بيکران دانش خدايي در خاک بقيع، در کنار پدر و جد بزرگوارش امام حسن مجتبي و امام سجاد عليهما السلام به خاک سپرده شده است.
برای خواندن یک حکایت اخلاقی از این امام همام و نیز کلماتی چند از ایشان ادامه ی مطلب را کلیک فرمایید. |
|
|
[ابتدای مطلب] |
[ابتدای صفحه]
روز: شنبه شانزدهم آذر 1387 ، ساعت: 0:0 ، نگارنده: روابط عمومی وبلاگ راهیان حضور | باز نشر مطالب « راهیان حضور » طبق توافقنامه Creative Commons تنها با اشاره به نام منبع آزاد است . Copyright 2007 . All Right Reserved |
| تقویم رویش سرخ 38 |
|
شهید احمد کشوری
از همان روزها كه مجله هاى مبتذل مد را با پول توجيبى ماهيانه اش مى خريد و در باغچه خانه به آتش مى كشيد؛ از همان روز ها كه صندوق جمع آورى كمك براى فقرا تهيه مى كرد و خودش بيشترين سهم صندوق را مى پرداخت و مى گفت: مسلمان نبايد فقط به فكر خودش باشد و از همان روز ها كه به عنوان نخستين داوطلب مأموريت هوايى در غائله كردستان، دستش را بالا كرد و به عمليات رفت، همه بايد مى دانستند كه بال پرواز گشوده است و هر لحظه ممكن است آسمانى شود. شهادت : تعجب نکنید نتوانستم مثل قبل بنویسم
تولد، نام پدرو... و اصلا تو تاریخ شهادتش هم ماندم.... یک جا هجدهم نوشته بود و یک جا پانزدهم و یک جا
شانزدهم و گیجم و اذیت می شوم که خواندن این شعر در
وصیتش آرامم می کند: ایان زندگی هر كسی به مرگ اوست لحظه ی شهادت به روایت همکار: وقتی «على» پسر احمد به دنيا آمد، او در منطقه بود، همان شب، شيرينى گرفتيم و جشن خودمانى
به مناسبت تولد پسر احمد كشورى ترتيب داديم. اما او به مرخصى نرفت. مى گفتيم: از لحاظ شرعى درست نيست. بايد بروى و خانواده ات را ببينى. پدر ومادرت را از نگرانى در بياورى و او مى گفت: بايد
كنار شما باشم و با هم دشمن را از كشورمان بيرون كنيم.» احمد قبل از آخرين پروازش به همه مى گفت: «دارم مى روم. مراحلال كنيد.» دوستان او مى گفتند: اين حرفها را نزن. حالا حالا ها زود است كه بروى. هنوز خيلى كارها با توداريم.
اشك هايش را كسى ببيند. حدود ۱۰ صبح پانزدهم آذر بود كه عازم عمليات شد. با تيم پرواز و چند هليكوپتر ديگر در آسمان، اوج گرفت. دهها تانك و نفربر عراقى را
به آتش كشيد. موقع بازگشت، دو فروند ميگ عراقى، هليكوپتر او را هدف موشك قرار دادند و پرنده او در هيمنه آتش سوخت و به عرش پرواز كرد. احمد، همچون ابراهيم خليل، آتش عشق الهى را به جان خريد و بر بال فرشتگان نشست. شهادت به روایت مادر: بار آخر، يك شب پيش ما ماند. موقع خداحافظى به پدرش گفت: ديگر مرا نمى بينيد. پدرش دست به كمر گرفت و به ديوار تكيه داد. گفت: احمد جان تو كمر مرا شكستى. احمد خنديد و دست روى شانه پدرش گذاشت. گفت: فعلاً كه پيش شما هستم. شوخى كردم. بعد از آن بود كه به ايلام رفت و برنگشت. به
همسرش گفته بود با بچه ها بياييد ايلام كه كنار من باشيد. سه روز مانده بود كه احمد شهيد شود، رفتيم قم. پدرش بى قرارى مى كرد. همان شب در خواب ديدم كه خانه پر از نور شد. چهار نفر با چهره هاى روحانى آمدند توى اتاق و نشستند دو زن هم با حجاب و مقنعه گردن كج كرده و گويا عزادار بودند. با نويى بالاى سرم ايستاده بود كه پيراهن مشكى به دستم داد و گفت: بپوش. مگر نمى دانى كه احمد شهيد شده است؟ شروع به گريه و بى قرارى كردم. احمد را صدا مى زدم. از خواب بيدار شدم و خيالم راحت شد كه اين اتفاق ها در خواب رخ داده است. با روحانى
مسجد تماس گرفتم كه وى گفت: آن چهار زن، حضرت آسيه، خديجه، فاطمه زهرا (س) و حضرت مريم بودند كه براى پسر شما عزادارى مى كردند .
كردم كه اعلام كرد يكى از خلبانان دلاور هوانيروز در ايلام به شهادت رسيد.
احمد برده نشد. به شوهرم گفتم: اين احمد بوده است.
مى كردم. استاندار تلفن زده بود كه به پدر و مادر
كشورى بگوييد احمد زخمى شده كه بيايند اينجا. دوباره به شوهرم گفتم: احمد زخمى نشده، خبر شهادتش را آورده اند. لباس مشكى پوشيدم و رفتيم و خبر احمد را گرفتيم. و اما برا خواندن وصیتنامه ی این شهید ادامه ی مطلب
را کلیک کنید. |
|
|
[ابتدای مطلب] |
[ابتدای صفحه]
روز: جمعه پانزدهم آذر 1387 ، ساعت: 0:0 ، نگارنده: روابط عمومی وبلاگ راهیان حضور | باز نشر مطالب « راهیان حضور » طبق توافقنامه Creative Commons تنها با اشاره به نام منبع آزاد است . Copyright 2007 . All Right Reserved |
| تقویم رویش سرخ 37 |
|
شهید فهیمه سیاری
تولد: تهران خرداد 1339 شهادت: 12 آذرماه 1359 دیواندره خاطره : با این که تو اتاق جا زیاد بود همیشه کنار در می
خوابید. یه روز پرسیدم: فهیمه چرا تو همیشه کنار در می خوابی؟ - خب اینجا رو بیشتر دوست دارم. یه شب از خواب پریدم صدای العفو العفو آهسته ی
فهیمه به گوشم خورد سرم را طرف در چرخاندم. خدای من! پس فهیمه عمدا محل خواب را
طوری انتخاب می کرد که مزاحم خواب دیگران
نشود. ((به نقل از یکی از دوستان شهید در قم)) اگر دوست دارید فهیمه را بشناسید ادامه مطلب را کلیک کنید. |
|
|
[ابتدای مطلب] |
[ابتدای صفحه]
روز: سه شنبه دوازدهم آذر 1387 ، ساعت: 0:0 ، نگارنده: روابط عمومی وبلاگ راهیان حضور | باز نشر مطالب « راهیان حضور » طبق توافقنامه Creative Commons تنها با اشاره به نام منبع آزاد است . Copyright 2007 . All Right Reserved |
| تقویم رویش سرخ 36 |
|
ميرزا کوچک خان جنگلی
ميرزا يونس معروف به ميرزا کوچک فرزند ميرزا بزرگ اهل رشت، در سال 1259 شمسی ديده به جهان گشود. سالهای نخست عمر را در مدرسه حاجی حسن واقع در صالح آباد رشت و مدرسه جامع آن شهر به آموختن مقدمات علوم دينی سپری کرد. در سال 1286 شمسی در گيلان به صفوف آزاديخواهان پيوست و برای سرکوبی محمد علی شاه روانهی تهران شد. همزمان با اوج گيری نهضت مشروطه در تهران شماری از آزاديخواهان رشت کانونی به نام مجلس اتحاد تشکيل دادند و افرادی را به عنوان فدائی گرد آوردند. ميرزا کوچک خان که در آن دوران يک طلبه بود و افکار آزادی خواهانه داشت به مجلس اتحاد پيوست. در سال 1294 شمسی به جای مجلس اتحاد، هيئت اتحاد اسلام از يک گروه هفده نفری در رشت تشکيل گرديد. بيشتر افراد اين گروه روحانی بودند و ميرزا کوچک خوان عضو موثر آن بود. اين هيئت هدف خود را خدمت به اسلام و ايران اعلام کرد و بزودی ميرزا کوچک خوان رهبری آن را به عهده گرفت. پس از اشغال نواحی شمالی ايران از سوی ارتش روسيه تزاری هيئت اتحاد اسلام به مبارزه با ارتش تزاری پرداخت و يک گروه مسلح به عنوان فدايی تشکيل داد و روستای کسما را از ناحيه فومن مرکز کار خود قرار داد و در آنجا سازمان اداری و نظامی به وجود آورد. هيئت اتحاد اسلام پس از چندی به کميته اتحاد اسلام تبديل شد و اعضای آن به 27 نفر افزايش يافت و رهبری کميته را ميرزا به عهده گرفت و تا پايان سال 1296 شمسی بخش وسيعی از گيلان و مازندران و طارم و آستارا و طالش و تنکابن زير نفوذ کميته اتحاد اسلام در آمد. اين کميته «نهضت جنگل» يا «حزب جنگل» ناميده شده است. برای از بين بردن نهضت جنگل وثوق الدوله اقدامات زيادی بکار برد و نامه تأمين برای ميرزا کوچک خان نوشت ولی ميرزا نپذيرفت و پس از درگيريهای فراوان عده ای از سران نهضت از جمله دکتر حشمت تسليم نيروهای دولتی در رشت شدند. در اين درگيری شماری از افراد کشته شدند و دکتر حشمت دستگير و در دادگاه نظامی در 4 ارديبهشت 1298 محکوم به اعدام شد. چون مذاکرات صلح با جنگليها به نتيجه نرسيد نيروهای دولتی به تعقيب جنگليها پرداختند. برخی از نيروها متفرق، برخی تسليم و برخی کشته شدند. با چنين وضع سخت و دردناکی ميرزا در سرمای شديد زمستان از همسرش خداحافظی می کند و در اعماق جنگل عقب می نشيند تا بتواند نيروهای پراکنده را در فرصت مناسب جمع آوری و ساماندهی کند، اما در اثر سرما از بين ميرود. رهبر نهضت جنگل يک روحانی و مرد دين بود، او انقلاب جنگل و همه مظاهر آن را از دريچه انديشه های سياسی که از اسلام آموخته بود می نگريست. او يک باره دست به قيام مسلحانه نزد، همه راهها را آزمود و مردانه پا به صحنه کارزار نهاد. او شاهد به توپ بستن مجلس توسط محمد علی شاه و تحصن علما در سفارت عثمانی بود. او به اميد نجات مشروطه به مجاهدين پيوست و در فتح قزوين شرکت کرد و همچنين در فتح تهران نيز شرکت نمود و با قوای استبداد جنگيد. وی از مجاهدان مشروطيت و از وفاداران به اسلام بود و سخت به اتحاد جهان اسلام عشق می ورزيد. تاخت و تازهای خارجی در صحنه سياست و اقتصاد کشور و سياست بازی عناصر منافق و خود فروخته وضع آشفته تر گيلان و بی کفايتی دولتمردان انگيزه هايی بود که اين روحانی جوان، حساس و دلسوخته را به ميدان سياست و سپس به صحنه کارزار کشاند. نخست در برابر استبداد محمد علی شاه ايستاد و سپس با شخصيتهای با نفوذ تماس گرفت و در آخرين مرحله از تلاش خود سلاح به دست گرفت و در برابر نيروهای بيگانه به مقاومتی جانانه پرداخت. او بارها در برابر مردم گيلان هدف از نهضت خود را احيای قوانين اسلام اعلام کرد و ياد آور شد که ميرزا کوچک هرگز اسلحه را از خود دور نمی کند مگر وقتی که مطمئن باشد افراد ايرانی از تجاوز متجاوزان بيگانه و ستمکاران داخلی مصون و از امنيت و رفاه برخوردار هستند.
|
|
|
[ابتدای مطلب] |
[ابتدای صفحه]
روز: دوشنبه یازدهم آذر 1387 ، ساعت: 0:0 ، نگارنده: روابط عمومی وبلاگ راهیان حضور | باز نشر مطالب « راهیان حضور » طبق توافقنامه Creative Commons تنها با اشاره به نام منبع آزاد است . Copyright 2007 . All Right Reserved |
| تقویم رویش سرخ 35 |
|
شهيد سيدحسن مدرس از سادات طباطبايى زواره است كه نسبش پس از سى و يك پشت به حضرت امام حسن مجتبى عليه السلام مى رسد. نام پدر: سيد اسماعيل طباطبائى تولد: سال 1278 ق شهادت: سرتيپ درگاهى رئيس شهربانى تهران كه عداوتى خاص با مدرس داشت در پى فرصتى مى گشت تا عقرب صفت زهر خود را فرو ريزد. به همين منظور در شب دوشنبه شانزدهم مهرماه 1307 به همراه چند پاسبان مسلح به منزل مدرس رفته ، پس از مضروب و مجروح كردن اهل خانه و زير كتك گرفتن شهيد مدرس وى را سر برهنه و بدون عبا دستگير كردند و به قلعه خواف تبعيد نمودند. آن شهيد والامقام دوران تبعيد را على رغم اوضاع مشقت بار با روحى شاداب و قيافه اى ملكوتى سپرى كرد. آن فقيه فرزانه پس از 9 سال اسارت در قلعه خواف به دنبال اجراى نقشه رضاشاه روانه كاشمر گرديد و در حوالى غروب 27 رمضان 1356 ق . مطابق با دهم آذر 1316 ش . سه جنايتكار و خبيث به نامهاى جهانسوزى ، خلج و مستوفيان نزد مدرس آمده و چاى سمى را به اجبار به او دادند و چون ديدند از اثر سم خبرى نيست عمامه سيد را در حين نماز از سرش برداشته ، برگردنش انداختند و آن فقيه بزرگوار را به شهادت رساندند. مشهد اين فقيه فرزانه در شهر كاشمر زيارتگاه عاشقان معرفت و شيفتگان حقيقت مى باشد.
برای خواندن مطالب بیشتر ادامه مطلب را کلیک فرمایید.
|
|
|
[ابتدای مطلب] |
[ابتدای صفحه]
روز: یکشنبه دهم آذر 1387 ، ساعت: 0:0 ، نگارنده: روابط عمومی وبلاگ راهیان حضور | باز نشر مطالب « راهیان حضور » طبق توافقنامه Creative Commons تنها با اشاره به نام منبع آزاد است . Copyright 2007 . All Right Reserved |
| تقویم رویش سرخ 34 |
|
ویژه ی شهادت امام جواد (ع)
امام نهم كه نامش «محمد» و كنيهاش «ابو جعفر» و لقب او «تقى» و «جواد» است، در ماه رمضان سال صد و نود و پنج در شهر «مدينه» ديده به جهان گشود. مادر او «سبيكه» كه از خاندان «ماريه قبطيه» همسر پيامبر اسلام به شمار مىرود، از نظر فضائل اخلاقى در درجه والايى قرار داشت و برترين زنان زمان خود بود ، به طورى كه امام رضا - عليه السلام از او به عنوان بانويى منزه و پاكدامن و با فضيلت ياد مىكرد. روزى كه پدر بزرگوار امام جواد - عليه السلام - در گذشت، او حدود هشت سال داشت و در سن بيست و پنج سالگى به شهادت رسيد و در قبرستان قريش در بغداد در كنار قبر جدّش، موسى بن جعفر – عليه السلام - به خاك سپرده شد. پاسخ به سوال امام خردسال از زبان امامان (عیهم السلام): 1- على بن اسباط، يكى از ياران امام رضا و امام جواد - عليهما السلام - مىگويد: روزى به محضر امام جواد رسيدم، در ضمن ديدار، به سيماى حضرت خيره شدم تا قيافه او را به ذهن خود سپرده، پس از بازگشت به مصر براى ارادتمندان آن حضرت بيان كنم. درست در همين لحظه امام جواد - عليه السلام - كه گويى تمام افكار مرا خوانده بود، در برابر من نشست و به من توجه كرد و فرمود: اى على بن اسباط! كارى كه خداوند در مسئله امامت انجام داده، مانند كارى است كه در مورد نبوت انجام داده است. خداوند درباره حضرت يحيى - عليه السلام - مىفرمايد: «ما به يحيى در كودكى فرمان نبوت داديم». و درباره حضرت يوسف - عليه السلام - مىفرمايد: «هنگامى كه او به حد رشد رسيد، به او حكم (نبوت) و علم داديم». و درباره حضرت موسى - عليه السلام - مىفرمايد:«و چون به سن رشد و بلوغ رسيد، به او حكم (نبوت) و علم داديم». بنابر اين همان گونه كه ممكن است خداوند، علم و حكمت را در سن چهل سالگى به شخصى عنايت كند، ممكن است همان حكمت را در دوران كودكى نيز عطا كند. 2- يكى از ياران امام رضا - عليه السلام - مىگويد: در خراسان در محضر امام رضا بوديم. يكى از حاضران به اما عرض كرد: سرور من، اگر (خداى نخواسته) پيش آمدى رخ دهد، به چه كسى مراجعه كنيم؟ امام فرمود: به فرزندم ابو جعفر. در اين هنگام آن شخص سن حضرت جواد - عليه السلام - را كم شمرد، امام رضا - عليه السلام - فرمودند: خداوند عيسى بن مريم را در سنى كمتر از سن ابو جعفر، رسول و پيامبر و صاحب شريعت تازه قرار داد. - 3امام رضا - عليه السلام - به يكى از ياران خود به نام «معمر بن خلاد» فرمود: «من ابو جعفر را در جاى خود نشاندم و جانشين خود قرار دادم، ما خاندانى هستيم كه كوچكتران ما مو بمو از بزرگانمان ارث مىبرند». منبع:سایت بلاغ برای خواندن مطالب بیشتر ادامه ی مطلب را کلیک فرمایید. |
|
|
[ابتدای مطلب] |
[ابتدای صفحه]
روز: شنبه نهم آذر 1387 ، ساعت: 0:0 ، نگارنده: روابط عمومی وبلاگ راهیان حضور | باز نشر مطالب « راهیان حضور » طبق توافقنامه Creative Commons تنها با اشاره به نام منبع آزاد است . Copyright 2007 . All Right Reserved |
| تقویم رویش سرخ 33 |
|
شهید مرتضی محمدی
نام پدر: علی مراد تاریخ تولد: 4/8/1329 متاهل و معلم و فوق دیپلم محل شهادت: بستان کیفیت شهادت: اصابت ترکش تاریخ شهادت: 8/9/1360
آخرین نامه ی شهید به خانواده در شب قبل از شهادت امشب شب هشتم آذرماه 1360، شب پیشروی است. انشاءالله بدون تردید، فرمانده عملیات، امام زمان (عج) است. همه آماده شدهایم و با نیروی کامل ایمان. همسرم! هر وقت به خاطر میآورم که تو را تنها گذاشتهام فورا کلمات آن شب، یعنی آخرین شبی که پیش تو بودم در ذهنم و در گوشم نقش می بندد و به صدا در می آید تو گفتی که :((پس مرا به که میسپاری؟)) گفتم: تو را به دست کسی می سپارم که همه را او خلق کرده است. آری همسرم! من تو را به دست خدا سپردم و میدانم که او به نحو احسن پشت و پناه تو خواهد بود..... اما بدان که اگر با مشکلات و سختیها مواجه شدی، تحمل کن که راه من راه حسین است و تو افتخار کن که همسرت را در این راه می بینی. خودت را این قدرها کوچک و ناچیز مگیر که اسیر مشکلات دنیا باشی. می دانم که تو چنین نیستی و تو امتحانت را دادهای. تو راه زینب (س) را شناخته ای، بعد از من علت شرکت مرا در جنگ علیه باطل بیان کن. البته من که کسی نیستم. اگر خدا قبول کند نوکری از نوکران امام حسین (ع) هستم و افتخار می کنم. اما می خواهم که اثری برای آیندگان داشته باشم. بگو که همسرم هیچ وقت از زندگی گله نکرد و سپاسگزار بود. اسلام را بیشتر از زندگی خودش دوست می داشت و در یک کلام پیرو راه حسین (ع) بود و عاقبت هم در این راه از جان خود گذشت. همسرم! فقط تو می دانی و خدا که دفعه قبل که به جبهه آمدم کارهای سنگین باعث شد که به کمر درد مبتلا شوم و می دانی که چه رنجی می کشیدم اما قسم به فاطمه زهرا (س) که غیر از تو و خدا کسی با خبر نبود. با این وصف دوباره به جبهه آمدم. با همان وضع درد و هنوز هم رنج می برم و این ها را نمی گویم که خود را ستوده باشم و یا دیگران مرا بستایند که خداوند سمیع و علیم است و کافی است. می گویم که دیگران، آنهایی که نسبت به این مسایل کم توجه هستند، اشتیاق پیدا کنند و بدانند که اسلام همه چیز است. در مورد من، تو هستی که باید پیام مرا به آیندگان برسانی. پیام خون و شهادت در راه اسلام را.... آخرین شب است. با خلوص نیت از درگاه خداوند بزرگ می خواهم تو را که یک همسر با متانت و با حوصله برای من بودی، ببخشد..... تقریبا وقت به پایان رسیده است. باید آماده باشیم. اگر وقت دیگری باشد باز هم با تو، همسرم و برای بستگانم حرف خواهم زد. از خدای بزرگ می خواهم که به همه توفیق خوب شدن را بدهد. ساعت تقریبا یک است. خداحافظ همسر خوب و مهربانم. صبور باش که ((ان الله مع الصابرین)). |
|
|
[ابتدای مطلب] |
[ابتدای صفحه]
روز: جمعه هشتم آذر 1387 ، ساعت: 9:24 ، نگارنده: روابط عمومی وبلاگ راهیان حضور | باز نشر مطالب « راهیان حضور » طبق توافقنامه Creative Commons تنها با اشاره به نام منبع آزاد است . Copyright 2007 . All Right Reserved |
| گلبرگ سرخ 10 |
|
تک درخت آن تک درخت را دوست دارم. وقتی نگاهش می کنم آرام می گیرم. منظره ی آن سوی دشت که آن درخت مثل نگین انگشتر در آن می درخشد، عجیب تاثیری دارد. شاید به خاطر این است که تک درخت تنهاست. آری؛ همین طور است. اصلا ((تنها))یان را دوست داری. منظره اش این است؛ دشتی هموار فتاده بر دامان کوهی صخرهای که در آن دورها خشن و زبر همچون نظاره گری ایستاده است... در امتداد آن سوی دشت چند تپه مثل هفت برادر، که سرهایشان را به هم چسبانده اند و دستها را در گردنهای یکدیگر انداخته اند. این هفت قلوها هم، دیده ورهای بی خیال و خامی که دشت را می نگرند. در انتهای دشت، آسمان به زمین رسیده است؛ یعنی دشت صاف صاف است و آسمان هم صاف و آرام. دیدگان خورشید بر قامت پهن این دشت نظر کرده است. در این سوی دشت هم آخرین تماشاچی این منظره؛ آن هم من. همیشه، بر این دشت چهار ناظر می نگریستند که در میانشان من به آن تک درخت میانه ی دشت علاقه ی خاصی دارم. هیچ چیز میان این دشت نیست؛ تنها یک درخت، تنهای تنها. جدا از هر کثرت و شلوغی، آرام؛ آرام روزگار می گذراند. در میان همه مردم، با این که با همه راه می روی، با همه می گویی و می خندی، با این که همه را می شناسی، ولی غریبه باش! درد دلهایت را برای هیچ کس غیر دوست نگو. مگذار غیر دوست در اندرون تو و آنچه در تو می گذرد راه یابد. بگذار که غصه ها همان طورکه هستند در بستر خاکی زمین دفن شوند. نگفتن آن خیلی بهتر است. اینها را مگو، مگر به دوست؛ دوستی که همیشه دوستش داری نظیر همین تک درخت که با یک نگاه همه چیزش را می خوانم. به سراغ من اگر می آیید نرم و آهسته قدم بردارید تا مبادا که ترک بردارد چینی نازک تنهایی من
شهید احمد رضا احدی |
|
|
[ابتدای مطلب] |
[ابتدای صفحه]
روز: پنجشنبه هفتم آذر 1387 ، ساعت: 5:43 ، نگارنده: روابط عمومی وبلاگ راهیان حضور | باز نشر مطالب « راهیان حضور » طبق توافقنامه Creative Commons تنها با اشاره به نام منبع آزاد است . Copyright 2007 . All Right Reserved |
| تقویم رویش سرخ 32 |
|
شهید سعید کوهساری
نام پدر: مهدی تولد: 1340 شغل: بسیجی شهادت: پنجم آذرماه هزار و سیصد و پنجاه و نه (روز عاشورا) در ماه محرم به طور داوطلبانه از طرف بسیج مستظعفین به جبهه ی سومار اعزام شد و به مبارزه با مزدوران رژیم کافر بعثی عراق پرداخت تا سرانجام در سحرگاه روز عاشورای حسینی سال 59 (مصادف با 5 آذرماه) با چهره ای خونبار به ملاقات پروردگارش شتافت.
خاطره به نقل از پدرشهید: سعید سربازی اش را به اتمام رسانده بود و تازه برگشته بود. بعد از مدتی در خانه پیچید که سعید می خواهد به جبهه برود. همین که این حرف به گوشم رسید گفتم: پسرم سعید بیا برایت مغازه ای بخرم یا هر چه بخواهی در اختیارت بگذارم تا زندگی مستقلی آغاز کنی. قاطعانه گفت: پدر شما می گویی من به جبهه نروم. تا عراقی ها بیایند و بنشینند روی سینه ی ما و به ناموس ما تجاوز کنند. آقا فرموده حضور در جبهه یک وظیفه است و من جبهه رفتن را در اولویت وظایفم قرار داده ام.
|
|
|
[ابتدای مطلب] |
[ابتدای صفحه]
روز: سه شنبه پنجم آذر 1387 ، ساعت: 0:0 ، نگارنده: روابط عمومی وبلاگ راهیان حضور | باز نشر مطالب « راهیان حضور » طبق توافقنامه Creative Commons تنها با اشاره به نام منبع آزاد است . Copyright 2007 . All Right Reserved |
| تقویم رویش سرخ 31 |
|
شهید جانبازمنوچهر مدق
تولد: سی و یک خرداد هزار و سی صد و سی و پنج ازدواج با فرشته ملکی: چهار تیر هزار و سی صد و پنجاه و نه شهادت: دوم آذرماه هزار و سی صد و هفتاد و نه
لحظه ی شهادت به روایت همسر دکتر شفاییان صدام زد و گفت: ((نمی دانم چه طور بگویم. ولی آقای مدق، تا شب بیشتر دوام نمی آورد. ریه ی سمت چپش از کار افتاده، قلبش دارد بزرگ می شود و ترکش دارد فرو می رود توی قلبش)). دیگر نمی توانستم تظاهر کنم. از آن لحظه اشک چشمم خشک نشد. منوچهر هم دیگر آرام نشد. از تخت کنده می شد. سرش را می گذاشت روی شانه ام و باز می خوابید. از زور درد، نه می توانست بخوابد، نه بنشیند. همه آمده بودند. هدی (دختر شهید) دست انداخت دور گردن منوچهر و هم دیگر را بوسیدند. نتوانست بماند. گفت:((نمی توانم این چیزها را ببینم. ببریدم خانه)). فریبا هدی را برد. یک دفعه کف اتاق را نگاه کردم. دیدم کف اتاق پر از خون است. آنژیوکت از دست منوچهر درآمده بود و خونش می ریخت. پرستار داشت دستش را می بست که صدای اذان پیچید توی بیمارستان. منوچهر حالت احترام گرفت. دستش را زد توی خونها که روی تشک ریخته بود و کشید به صورتش. پرسیدم: ((منوچهر جان چه کار می کنی؟)) گفت: ((روی خون شهید وضو می گیرم)). دو رکعت نماز خوابیده خواند. دستش را انداخت دور گردنم. گفت: ((من را ببر غسل شهادت کنم)). مستاصل ماندم. گفت: ((نمی خواهم اذیت شوی)). یک لیوان آب خواست. تا جمشید لیوان آب را بیاورد، پرستار یک دست لباس آورد و دو تایی لباسش را عوض کردیم. لیوان آب را گرفت. نیت غسل شهادت کرد و با دست راستش آب را ریخت روی سرش. جایی از بدنش نمانده بود که خشک باشد. تا نوک انگشتان پایش آب می چکید. سرم را گذاشتم روی دستش. گفت: ((دعا بخوان)). آن قدر آشفته بودم که تند تند فاتحه می خواندم. ... قل هو الله و انا انزلناه می خواندم. خندید گفت: ((انگارتو عاشق تری. من باید شرم حضورداشته باشم.تو چرا قاطی کرده ای؟)). هم دیگر را بغل کردیم و گریه کردیم. گفت: ((تو را به خدا، تو را به جان عزیز زهرا دل بکن)). من خودخواه شده بودم. منوچهر را برای خودم نگه داشته بودم. حاضر شده بودم بدترین دردها را بکشد، ولی بماند. دستم را بالا آوردم و گفتم: (( خدایا، من راضیم به رضایت، دلم نمی خواهد منوچهر بیش تر از این عذاب بکشد)). منوچهر لبخند زد و شکر کرد. دهانش خشک شده بود. آب ریختم دهانش. نتوانست قورت بدهد. آب از گوشه ی لبش ریخت بیرون. اما ((یا حسین)) قشنگی گفت. به فهیمه و محسن گفتم وسایلش را جمع کنند و ببرند پایین. می خواستند منوچهر را ببرند سی سی یو. از سر تا نوک انگشتان پایش را بوسیدم. برانکارد آوردند. با محسن دست بردیم زیر کمرش، علی پاهایش را گرفت و نادر شانه هایش را. از تخت که بلندش کردیم. کمرش زیر دستم لرزید. منوچهر دعا کرده بود آخرین لحظه روی تخت بیمارستان نباشد او را بردند. منبع: و اینک شوکران 1 : منوچهر مدق به روایت همسر شهید برای خواندن خاطره ای دیگر از همسر شهید ادامه ی مطلب را کلیک فرمایید. |
|
|
[ابتدای مطلب] |
[ابتدای صفحه]
روز: شنبه دوم آذر 1387 ، ساعت: 0:0 ، نگارنده: روابط عمومی وبلاگ راهیان حضور | باز نشر مطالب « راهیان حضور » طبق توافقنامه Creative Commons تنها با اشاره به نام منبع آزاد است . Copyright 2007 . All Right Reserved |
| چه خبر؟! |
| اول | قبلی | بعدی | آخر |
| سرویس عکس |
| اول | قبلی | بعدی | آخر |
| نظر سنجی |
| برای آگاهی از آخرین اخبار وبلاگ در خبرنامه عضو شوید |
| درباره ما |
![]() هر اندیشه سبزی را خونی سرخ باید آبیاری کند تا بر جای بماند. غنچه در اوج عشق است که پیراهن میدرد و سرخ وجودش بیرون می افکند و راهیان حضور می دانند که سرانجام سبز، سرخ است. |
| آرشیو |
|
آبان 1388
مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 خرداد 1387 |
| پایگاههای مرتبط |
|
*سایت شهید دکتر چمران
*اطلاع رسانی شهید آوینی *شهید باکری *سایت شهید مطهری *سایت حمید داود آبادی *ساجد سایت جامع دفاع مقدس *سایت سرداران غرب و شمالغرب |
| آمار وبلاگ |